بسمه تعالی شرمسار ازاعمال

سمالک بن دینارگفت:به کوهی در،جوانی زردسیما،لاغراندام ومرتعش دیدم که آرام نمی گرفت،گویی که هردم وی رانیشترهمی زنند.وگونه اش ازآب دیده تربود.به وی گفتم کیستی؟گفت بندهای هستم ازمولاگریخته.گفتم بازگردوعذرخواه.گفت عذرنیازمندحجت است،مراحجتی نیست،چگونه بازگردم وعذرخواهم؟گفتم دیگریرابه شفاعت برگیر.گفت هرشفیعی ازاوترسد.گفتم مولای دیگربرگزین.گفت:هیهات که جزاومولایی یابم.چه ویخالق زمین هاوآسمان است.گفتمش ای جوان،کارآسان ترازآن است که تواش پنداری.گفت این سخن مغروران است.گیرم وی بگذرد،وببخشایداخلاص وصفاکجارفته است«کشکول شیخ بهایی/ص477»

/ 1 نظر / 6 بازدید
رشید داودی

[گل][گل][دست][گل][گل] و منتظر می مانیم تا جلوگاه عشق حسین ، صاحب لوای یا لثارات الحسین بیاید و علمدار پرچم عشق گردد و ما در رکابش سر و دست و حلقوممان را سپر قرار دهیم و آرام نگیریم تا انتقام سر های به نیزه رفته را بگیریم و تا مرهمی اندک بر زخم اسارت کاروان زینب حسین نشان را بگیریم.