سمالک بن دینارگفت:به کوهی در،جوانی زردسیما،لاغراندام ومرتعش دیدم که آرام نمی گرفت،گویی که هردم وی رانیشترهمی زنند.وگونه اش ازآب دیده تربود.به وی گفتم کیستی؟گفت بندهای هستم ازمولاگریخته.گفتم بازگردوعذرخواه.گفت عذرنیازمندحجت است،مراحجتی نیست،چگونه بازگردم وعذرخواهم؟گفتم دیگریرابه شفاعت برگیر.گفت هرشفیعی ازاوترسد.گفتم مولای دیگربرگزین.گفت:هیهات که جزاومولایی یابم.چه ویخالق زمین هاوآسمان است.گفتمش ای جوان،کارآسان ترازآن است که تواش پنداری.گفت این سخن مغروران است.گیرم وی بگذرد،وببخشایداخلاص وصفاکجارفته است«کشکول شیخ بهایی/ص477»